دیوان حافظ/گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
گر دست دهد خاک کف پای نگارم دیوان حافظ  از حافظ
گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
تصحیح: محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی


۳۳۴ گر دست رسد در سر زلفین تو بازمچون گوی چه سرها که بچوگان تو بازم ۳۶۹
 زلف تو مرا عمر درازست ولی نیستدر دست سر مویی از آن عمر درازم 
 پروانهٔ راحت بده ای شمع که امشباز آتش دل پیش تو چون شمع[۱] گدازم 
 آندم که بیک خنده دهم جان چو صراحیمستان تو خواهم که گزارند نمازم 
 چون نیست نماز من آلوده نمازیدر میکده زان کم نشود سوز و گدازم 
 در مسجد و میخانه خیالت اگر آیدمحراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم 
 گر خلوت ما را شبی از رُخ بفروزیچون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم 
 محمود بود عاقبت کار درین راهگر سر برود در سر سودای ایازم 
  حافظ غم دل با که بگویم که درین دور  
  جز جام نشاید که بود محرم رازم  

  1. ق: موم.