دیوان حافظ/گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
ظاهر
| ۲۵۳ | گر بود عمر بمیخانه رسم بار دگر | بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر | ۲۵۰ | |||
| خرّم آن روز که با دیدهٔ گریان بروم | تا زنم آب در میکده یکبار دگر | |||||
| معرفت نیست در این قوم خدا را سببی | تا برم گوهر خود را بخریدار دگر | |||||
| یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت | حاش لله که روم من ز پی یار دگر | |||||
| گر مساعد شودم دایرهٔ چرخ کبود | هم بدست آورمش باز بپرگار دگر | |||||
| عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند | غمزهٔ شوخش و آن طرّهٔ طرّار دگر | |||||
| راز سربستهٔ ما بین که بدستان گفتند | هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر | |||||
| هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت | کُندم قصد دل ریش بآزار دگر | |||||
| باز گویم نه درین واقعه حافظ تنهاست | ||||||
| غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر | ||||||