حافظ (غزلیات)/گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد)
'


 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشدبسوختیم در این آرزوی خام و نشد 
 به لابه گفت شبی میر مجلس تو شومشدم به رغبت خویشش کمینْ‌غلام و نشد 
 پیام داد که خواهم نشست با رندانبشد به رندی و دُردی کشیمْ نام و نشد 
 رواست در بر اگر می‌طپد کبوتر دلکه دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد 
 بدان هوس که به مستی ببوسم آن لبِ لعلچه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد 
 به کوی عشق مَنِه بی‌دلیلِ راه قدمکه من به خویش نمودم صد اِهتِمام و نشد 
 فغان که در طلب گنج‌نامه‌ی مقصودشدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد 
 دریغ و درد که در جست و جوی گنجِ حضوربسی شدم به گدایی بَرِ کِرام و نشد 
 هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکردر آن هوس که شود آن نگارْ رام و نشد