دیوان حافظ/گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد دیوان حافظ  از حافظ
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تصحیح: محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی


۱۶۸ گداخت جان که شود کار دل تمام و نشدبسوختیم درین آرزوی خام و نشد ۲۲۱
 بلابه گفت شبی میر مجلس تو شومشدم برغبت خویشش کمین غلام و نشد 
 پیام داد که خواهم نشست با رندانبشد برندی و دردی کشیم نام و نشد 
 رواست در بر اگر می‌طپد کبوتر دلکه دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد 
 بدان هوس که بمستی ببوسم آن لب لعلچه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد 
 بکوی عشق منه بی‌دلیل راه قدمکه من بخویش نمودم صد اهتمام و نشد 
 فغان که در طلب گنج نامهٔ مقصودشدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد 
 دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضوربسی شدم بگدائی برِ کرام و نشد 
  هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر  
  در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد