حافظ (غزلیات)/چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش)
'


چو برشکست صبا زلف عنبرافشانشبه هر شکسته که پیوست تازه شد جانش کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهمکه دل چه می‌کشد از روزگار هجرانش زمانه از ورق گل مثال روی تو بستولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش تو خفته‌ای و نشد عشق را کرانه پدیدتبارک الله از این ره که نیست پایانش جمال کعبه مگر عذر ره روان خواهدکه جان زنده دلان سوخت در بیابانش بدین شکسته بیت الحزن که می‌آردنشان یوسف دل از چه زنخدانش بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهمکه سوخت حافظ بی‌دل ز مکر و دستانش