دیوان حافظ/چل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
۳۴۳ چل سال بیش رفت که من لاف میزنمکز چاکران پیر مغان کمترین منم ۳۳۶
 هرگز بیمن عاطفت پیر می فروشساغر تهی نشد ز می صاف روشنم 
 از جاه عشق و دولت رندان پاکبازپیوسته صدر مصطبها بود مسکنم 
 در شأن من بدردکشی ظنّ بد مبرکالوده گشت جامه[۱] ولی پاک دامنم 
 شهباز دست پادشهم این چه حالتستکز یاد برده‌اند هوای نشیمنم 
 حیفست بلبلی چو من اکنون درین قفسبا این لسان عذب که خامش چو سوسنم 
 آب و هوای فارس عجب سفله پرورستکو همرهی که خیمه ازین خاک برکنم 
 حافظ بزیر خرقه قدح تا بکی کشیدر بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم 
  تورانشه خجسته که در من یزید فضل  
  شد منّت مواهب او طوق گردنم[۲]  


  1. بعضی نسخ: خرقه.
  2. این بیت را در خ ق نخ ندارد.