حافظ (غزلیات)/پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد)
'


 پیرانه سرم عشق جوانی بسر افتادوان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد 
 از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیرای دیده نگه کن که بدام که در افتاد 
 دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشمچون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد 
 از رهگذر خاک سر کوی شما بودهر نافه که در دست نسیم سحر افتاد 
 مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآوردبس کشتهٔ دل زنده که بر یکدگر افتاد 
 بس تجربه کردیم درین دیر مکافاتبا دردکشان هر که درافتاد بر افتاد 
 گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگرددبا طینت اصلی چکند بدگهر افتاد 
 
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
 
بس طرفه حریفیست کش اکنون بسر افتاد