حافظ (غزلیات)/وصال او ز عمر جاودان به

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(وصال او ز عمر جاودان به)
'


وصال او ز عمر جاودان بهخداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشیرم زد و با کس نگفتمکه راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگی مردن بر این دربه جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبیب من بپرسیدکه آخر کی شود این ناتوان به
گلی کان پایمال سرو ما گشتبود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت ای زاهد مفرماکه این سیب زنخ زان بوستان به
دلا دایم گدای کوی او باشبه حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پیرانکه رای پیر از بخت جوان به
شبی می‌گفت چشم کس ندیده‌ستز مروارید گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حیات استولی شیراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکرولیکن گفته حافظ از آن به