حافظ (غزلیات)/هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی)
'


 هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانیکه هم نادیده می‌دانی و هم ننوشته می‌خوانی 
 ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق؟نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی 
 بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آورکه از هر رقعهٔ دلقش هزاران بت بیفشانی 
 گشادِ کار مشتاقان در آن ابروی دلبند استخدا را یک نفس بنشین، گره بگشا ز پیشانی 
 ملک در سجدهٔ آدم زمین‌بوس تو نیت کردکه در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی 
 چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان استمباد این جمع را یارب غم از باد پریشانی 
 دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشتندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی 
 ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیستبکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی 
 خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظنگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی