دیوان حافظ/هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود)
'


۲۲۳ هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرودهرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود ۱۸۴
 از دماغ من سرگشته خیال دهنتبجفای فلک و غصّهٔ دوران نرود 
 در ازل بست دلم با سر زلفت پیوندتا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود 
 هر چه جز بار غمت بر دل مسکین منستبرود از دل من وز دل من آن نرود 
 آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفتکه اگر سر برود از دل و از جان نرود 
 گر رود از پی خوبان دل من معذورستدرد دارد چه کند کز پی درمان نرود 
  هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان  
  دل بخوبان ندهد وز پی ایشان نرود