حافظ (غزلیات)/هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود)
'


هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرودهرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود از دماغ من سرگشته خیال دهنتبه جفای فلک و غصه دوران نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پیوندتا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من استبرود از دل من وز دل من آن نرود آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفتکه اگر سر برود از دل و از جان نرود گر رود از پی خوبان دل من معذور استدرد دارد چه کند کز پی درمان نرود هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگرداندل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود