حافظ (غزلیات)/نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید)
'


نفس برآمد و کام از تو برنمی‌آیدفغان که بختِ من از خواب درنمی‌آید صبا به‌چشمِ من انداخت خاکی از کویشکه آب زندگی‌ام در نظر نمی‌آید قدِ بلندِ تو را تا به‌بر نمی‌گیرمدرختِ کام و مرادم به‌بر نمی‌آید مگر به‌روی دلارای یارِ ما، ور نیبه‌هیچ‌وجهِ دگر، کار بر‌نمی‌آید مقیمِ زلفِ تو شد دل، که خوش سوادی دیدوَ زان غریبِ بلاکَش خبر نمی‌آید ز شستِ صدق گشادم هزار تیرِ دعاولی چه سود؟ ــ یکی کارگر نمی‌آید بَسَم حکایتِ دل هست با نسیمِ سحرولی به‌بختِ من امشب سحر نمی‌آید در این خیال به‌سر شد زمانِ عمر و هنوزبلای زلفِ سیاهت به‌سر نمی‌آید ز بس که شد دلِ حافظ رمیده از همه‌کسکنون ز حلقه‌ی زلفت به‌در نمی‌آید