دیوان حافظ/مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم دیوان حافظ  از حافظ
مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم
مرحبا طایر فرّخ‌پی فرخنده پیام
تصحیح: محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی


۳۱۸ مرا می‌بینی و هر دم زیادت میکنی دردمتو را می‌بینم و میلم زیادت میشود هر دم ۳۶۵
 بسامانم[۱] نمی‌پرسی نمیدانم چه سر داریبدرمانم نمی‌کوشی نمیدانی مگر دردم 
 نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزیگذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم 
 ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آندم همکه بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم 
 فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی [۲] تا کیدمار از من برآوردی نمیگوئی برآوردم 
 شبی دل را بتاریکی ز زلفت باز می‌جستمرخت می‌دیدم و جامی هلالی باز میخوردم 
 کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویتنهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم 
  تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان میده  
  چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم  

  1. چنین است در عموم نسخ قدیمه، نسخ چاپی «ز سامانم»
  2. چنین است در عموم نسخ قدیمه، نسخ چاپی: میدمی (با میم از دمیدن) دم دادن بمعنی فریب دادن و خدعه کردن است اثیر اخسیکتی گوید: دم بدادند مرا دام طرازان حواس زانکه پرواز نه در اوج مکان میکردم