حافظ (غزلیات)/ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش)
'


ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویشبیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشمآتش زدم چو گل به تن لَخت لَخت خویش دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرودگل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش کای دل تو شاد باش که آن یار تندخوبسیار تندروی نشیند ز بخت خویش خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذردبگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش وقت است کز فراق تو وز سوز اندرونآتش درافکنم به همه رخت و پَخت خویش ای حافظ ار مراد میسر شدی مدامجمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش