دیوان حافظ/عید است و آخر گل و یاران در انتظار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(عید است و آخر گل و یاران در انتظار)
'


۲۴۶ عید است و آخر گل و یاران در انتظارساقی بروی شاه ببین ماه و می بیار ۲۴۸
 دل برگرفته بودم از ایّام گل ولیکاری بکرد همّت پاکان روزه‌دار 
 دل در جهان مبند و بمستی سؤال کناز فیض جام و قصّهٔ جمشید کامگار 
 جز نقد جان بدست ندارم شراب کوکان نیز بر کرشمهٔ ساقی کنم نثار 
 خوش دولتیست خرّم و خوش خسروی کریمیا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار 
 می خور بشعر بنده که زیبی دگر دهدجام مرصّع تو بدین دُرّ شاهوار 
 گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هستاز می کنند روزه گشا طالبان یار 
 زانجا که پرده پوشی عفو کریم تستبر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار 
 ترسم که روز حشر عنان بر عنان رودتسبیح شیخ و خرقهٔ رند شرابخوار 
  حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود  
  ناچار باده نوش که از دست رفت کار