حافظ (غزلیات)/عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی)
'


عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسیای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اندشاهبازان طریقت به مقام مگسی
دوش در خیل غلامان درش می‌رفتمگفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بودهر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
لمع البرق من الطور و آنست بهفلعلی لک آت بشهاب قبس
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیشوه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زنحیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرمجان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظیسر الله طریقا بک یا ملتمسی