حافظ (غزلیات)/عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم)
'


 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنمدست شفاعت هر زمان در نیک نامی می‌زنم 
 بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خوددامی به راهی می‌نهم مرغی به دامی می‌زنم 
 اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کوحالی من اندر عاشقی داو تمامی می‌زنم 
 تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهیگلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی می‌زنم 
 هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دلنقش خیالی می‌کشم فال دوامی می‌زنم 
 دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه رااین آه خون افشان که من هر صبح و شامی می‌زنم 
 با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبمدر مجلس روحانیان گه گاه جامی می‌زنم