دیوان حافظ/طفیل هستی عشقند آدمی و پری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
تصحیح: محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی
۴۵۲ طفیل هستی عشقند آدمیّ و پریارادتی بنما تا سعادتی ببری ۴۶۸
 بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباشکه بنده را نخرد کس بعیب بی‌هنری 
 می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چندبعذر نیم‌شبی کوش و گریهٔ سحری 
 تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین‌کارکه در برابر چشمیّ و غایب از نظری[۱] 
 هزار جان مقدّس بسوخت زین غیرتکه هر صباح و مسا شمع مجلس دگری 
 ز من بحضرت آصف که می‌برد پیغامکه یاد گیر دو مصرع ز من بنظم دری 
 بیا که وضع جهانرا چنانکه من دیدمگر امتحان بکنی مَی خوریّ و غم نخوری 
 کلاه سروریت کج مباد بر سر حسنکه زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری 
 ببوی زلف و رخت میروند و می‌آیندصبا بغالیه سائیّ و گل بجلوه گری 
 چو مستعدّ نظر نیستی وصال مجویکه جام جم نکند سود وقت بی‌بصری 
 دعای گوشه‌نشینان بلا بگرداندچرا بگوشهٔ چشمی بما نمی‌نگری 
 بیا و سلطنت از ما بخر بمایهٔ حسنوزین معامله غافل مشو که حیف خوری 
 طریق عشق طریقی عجب خطرناک استنعوذ بالّله اگر ره بمقصدی نبری 
  بیمن همّت حافظ امید هست که باز  
  اَری اُسامِرُ لیلایَ لیلة القمر  


  1. چنین است در خ س ر، بعضی نسخ: نه در برابر چشمی نه غایب از نظری.