حافظ (غزلیات)/شممت روح وداد و شمت برق وصال

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(شممت روح وداد و شمت برق وصال)
'


 شممت روح وداد و شمت برق وصالبیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال 
 احادیا بجمال الحبیب قف و انزلکه نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال 
 حکایت شب هجران فروگذاشته بهبه شکر آن که برافکند پرده روز وصال 
 بیا که پرده گلریز هفت خانه چشمکشیده‌ایم به تحریر کارگاه خیال 
 چو یار بر سر صلح است و عذر می‌طلبدتوان گذشت ز جور رقیب در همه حال 
 بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگکه کس مباد چو من در پی خیال محال 
 قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولیبه خاک ما گذری کن که خون مات حلال