حافظ (غزلیات)/سلامی چو بوی خوش آشنایی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(سلامی چو بوی خوش آشنایی)
'


{{ب انگلش اشنا شمع اشنا |درودی چو نور دل پارسایان|بدان شمع خلوتگه پارسایی}}

سلامی چو بوی خوش آشنايي بدان مردم دیده روشنايي
نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جایدلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جافروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن استز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی
دل خسته من گرش همتی هستنخواهد ز سنگین دلان مومیایی
می صوفی افکن کجا می‌فروشندکه در تابم از دست زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستندکه گویی نبوده‌ست خود آشنایی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامعبسی پادشاهی کنم در گدایی
بیاموزمت کیمیای سعادتز همصحبت بد جدایی جدایی
مکن حافظ از جور دوران شکایتچه دانی تو ای بنده کار خدایی