حافظ (غزلیات)/سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند
'


۱۹۲ سرو چمان من چرا میل چمن نمیکندهمدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند ۱۲۰
 دی گلهٔ ز طرّه‌اش کردم و از سر فسوسگفت که این سیاه کج گوش بمن نمیکند 
 تا دل هرزه گرد من رفت بچین زلف اوزان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند 
 پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولیگوش کشیده است از آن گوش بمن نمیکند 
 با همه عطف[۱] دامنت آیدم از صبا عجبکز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند 
 چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پرشکنوه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمیکند 
 دل بامید روی او همدم جان نمیشودجان بهوای کوی او خدمت تن نمیکند 
 ساقی سیم ساق من گر همه درد میدهدکیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند 
 دست خوش جفا مکن آب رخم که فیض ابربی مدد سرشک من دُرّ عدن نمیکند 
  کشتهٔ غمزهٔ تو شد حافظ ناشنیده پند  
  تیغ سزاست هر کرا درد سخن نمیکند  

  1. چنین است در خ. نسخ دیگر: عطر؛