حافظ (غزلیات)/سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد)
'


۱۵۳ سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زدبدست مرحمت یارم درِ امّیدواران زد ۱۹۵
 چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیستبرآمد خندهٔ خوش بر غرور کامگاران زد 
 نگارم دوش در مجلس بعزم رقص چون برخاستگره بگشود از ابرو و بر دلهای یاران زد 
 من از رنگ صلاح آندم به خون دل بشستم دستکه چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد 
 کدام آهن دلش آموخت این آیین عیّاریکز اوّل چون برون آمد ره شب زنده داران زد 
 خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکینخداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد 
 در آب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیمچو نقشش دست داد اوّل رقم بر جان‌سپاران زد 
 منش با خرقهٔ پشمین کجا اندر کمند آرمزره موئی که مژگانش ره خنجرگزاران زد 
 نظر بر قرعهٔ توفیق و یمن دولت شاهستبده کام دل حافظ که فال بختیاران زد 
 شهنشاه مظفّرفر شجاع ملک و دین منصورکه جود بی‌دریغش خنده بر ابر بهاران زد 
 از آن ساعت که جام می بدست او مشرف شدزمانه ساغر شادی بیاد می‌گساران زد 
 ز شمشیر سرافشانش ظفر آنروز بدرخشیدکه چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد 
  دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل  
  که چرخ این سکّهٔ دولت بدور روزگاران زد