حافظ (غزلیات)/سحر بلبل حکایت با صبا کرد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(سحر بلبل حکایت با صبا کرد)
'


۱۳۰ سحر بلبل حکایت با صبا کردکه عشق روی گل با ما چها کرد ۱۱۰
 از آن رنگ رخم خون در دل افتادوزان گلشن بخارم مبتلا کرد 
 غلام همّت آن نازنینمکه کار خیر بی روی و ریا کرد 
 من از بیگانگان دیگر ننالمکه با من هر چه کرد آن آشنا کرد 
 گر از سلطان طمع کردم خطا بودور از دلبر وفا جستم جفا کرد 
 خوشش باد آن نسیم صبحگاهیکه درد شب نشینان را دوا کرد 
 نقاب گل کشید و زلف سنبلگره بند قبای غنچه وا کرد 
 بهر سو بلبل عاشق در افغانتنعّم از میان باد صبا کرد 
 بشارت بر بکوی می فروشانکه حافظ توبه از زهد ریا کرد 
 
وفا از خواجگان شهر با من
 
کمال دولت و دین بوالوفا کرد