حافظ (غزلیات)/سحرگاهان که مخمور شبانه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(سحرگاهان که مخمور شبانه)
'


سحرگاهان که مخمور شبانهگرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از میز شهر هستیش کردم روانه
نگار می فروشم عشوه‌ای دادکه ایمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقی کمان ابرو شنیدمکه ای تیر ملامت را نشانه
نبندی زان میان طرفی کمرواراگر خود را ببینی در میانه
برو این دام بر مرغی دگر نهکه عنقا را بلند است آشیانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهیکه با خود عشق بازد جاودانه
ندیم و مطرب و ساقی همه اوستخیال آب و گل در ره بهانه
بده کشتی می تا خوش برانیماز این دریای ناپیداکرانه
وجود ما معماییست حافظکه تحقیقش فسون است و فسانه