حافظ (غزلیات)/ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(ساقی بیار باده که ماه صیام رفت)
'


 ساقی بیار باده که ماه صیام رفتدرده قدح که موسم ناموس و نام رفت 
 وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیمعمری که بی حضور صراحی و جام رفت 
 مستم کن آنچنان که ندانم ز بیخودیدر عرصهٔ خیال که آمد کدام رفت 
 بر بوی آنکه جرعهٔ جامت بما رسددر مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت 
 دل را که مرده بود حیاتی بجان رسیدتا بوئی از نسیم میش در مشام رفت 
 زاهد غرور داشت سلامت نبرد راهرند از ره نیاز به دارالسّلام رفت 
 نقد دلی که بود مرا صرف باده شدقلب سیاه بود از آن در حرام رفت 
 در تاب توبه چند توان سوخت همچو عودمی ده که عمر در سر سودای خام رفت 
 
دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت
 
گم‌گشتهٔ که بادهٔ نابش بکام رفت