دیوان حافظ/ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ظاهر
| ۵۴ | ز گریه مردم چشمم نشسته در خونست | ببین که در طلبت حال مردمان چونست | ۸۴ | |||
| بیاد لعل تو و چشم مست میگونت | ز جام غم می لعلی که میخورم خونست | |||||
| ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو | اگر طلوع کند طالعم همایونست | |||||
| حکایت لب شیرین کلام فرهادست | شکنج طرّهٔ لیلی مقام مجنونست | |||||
| دلم بجو که قدت همچو سرو دلجویست | سخن بگو که کلامت لطیف و موزونست | |||||
| ز دور باده بجان راحتی رسان ساقی | که رنج خاطرم از جور دور گردونست | |||||
| از آندمی که ز چشمم برفت رود عزیز | کنار دامن من همچو رود جیحونست | |||||
| چگونه شاد شود اندرون غمگینم | باختیار که از اختیار بیرونست | |||||
| ز بیخودی طلب یار میکند حافظ | ||||||
| چو مفلسی که طلبکار گنج قارونست | ||||||