حافظ (غزلیات)/زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(زان یار دلنوازم شکریست با شکایت)
'


 زان یار دلنوازم شکریست با شکایتگر نکته‌دان عشقی بشنو تو این حکایت 
 بی‌مزد بود و منّت هر خدمتی که کردمیا رب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت 
 رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کسگوئی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت 
 در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجاسرها بریده بینی بیجرم و بی‌جنایت 
 چشمت بغمزه ما را خون خورد و می‌پسندیجانا روا نباشد خونریز را حمایت 
 در این شب سیاهم گم گشت راه مقصوداز گوشهٔ برون آی ای کوکب هدایت 
 از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزودزنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت 
 ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونمیکساعتم بگنجان در سایهٔ عنایت 
 این راه را نهایت صورت کجا توان بستکش صد هزار منزل بیشست در بدایت 
 هر چند بردی آبم روی از درت نتابمجور از حبیب خوشتر کز مدّعی رعایت 
 
عشقت رسد بفریاد ار خود بسان حافظ
 
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت