حافظ (غزلیات)/رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد)
'


رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکردصد لطف چشم داشتم و او یک نظر نکرد سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرددر سنگ خاره قطره باران اثر نکرد یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دارکز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفتوان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد می‌خواستم که میرمش اندر قدم چو شمعاو خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد جانا کدام سنگ‌دل بی‌کفایتیستکو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد کلک زبان بریده حافظ در انجمنبا کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد