حافظ (غزلیات)/روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست)
'


روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیستمنَت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آریسرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشک غمّاز من ار سرخ برآمد چه عجبخجل از کرده خود پرده‌دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردیسیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
تا دم از شامِ سر زلف تو هر جا نزنندبا صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
من از این طالع شوریده برنجم ور نیبهره‌مند از سر کویت دگری نیست که نیست
از حیای لب شیرین تو ای چشمهٔ نوشغرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحت نیست که از پرده برون افتد رازور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیهٔ عشق تو روباه شودآه ازین راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمم که برو منت خاک در تستزیر صد منّت او خاک دری نیست که نیست
از وجودم قدری نام و نشان هست که هستور نه از ضعف در آنجا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنودست
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست