حافظ (غزلیات)/روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم)
'


 روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنمدر لباسِ فقر، کارِ اهلِ دولت می‌کنم 
 تا کِی اندر دامِ وصل آرم تذروی خوش‌خرام...در کمین‌ام؛ وِ انتظارِ وقتِ فرصت می‌کنم 
 واعظِ ما بوی حق نشنید؛ بشنو کاین سخندر حضورش نیز می‌گویم، نه غیبت می‌کنم! 
 با صبا، افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوستوَز رفیقانِ ره استمدادِ همّت می‌کنم 
 خاکِ کویت زحمتِ ما برنتابد بیش از اینلطف‌ها کردی بتا؛ تخفیفِ زحمت می‌کنم 
 زلفِ دلبر دامِ راه و غمزه‌اش تیرِ بلاستیاد دار ای دل، که چندینَت نصیحت می‌کنم 
 دیده‌ی بدبین بپوشان ای کریمِ عیب‌پوشزین دلیری‌ها که من در کنجِ خلوت می‌کنم 
 حافظ‌ام در مجلسی؛ دُردی‌کش‌ام در محفلیبنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم