حافظ (غزلیات)/روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست)
'


روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاستمی ز خمخانه بجوش آمد و می باید خواست
نوبهٔ زهدفروشان گران‌جان بگذشتوقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
چه ملامت بود آنرا که چنین باده خورداین چه عیبست بدین بیخردی وین چه خطاست
باده نوشی که درو روی و ریایی نبودبهتر از زهدفروشی که درو روی و ریاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاقآنکه او عالم سرّست بدینحال گواست
فرض ایزد بگذاریم و بکس بد نکنیموانچه گویند روا‌نیست نگوییم رواست[۱]
چه شود گر من و‌ تو چند قدح باده خوریمباده از خون رزانست نه از خون شماست
این چه عیبست کزان عیب خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست

  1. در نسخهٔ (خ): ور بگویند روا نیست بگوئیم رواست.