حافظ (غزلیات)/دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم)
'


 دوش بیماری چشم تو ببرد از دستملیکن از لطف لبت صورت جان می‌بستم 
 عشق من با خط مشکین تو امروزی نیستدیرگاه است کز این جام هلالی مستم 
 از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جوردر سر کوی تو از پای طلب ننشستم 
 عافیت چشم مدار از من میخانه نشینکه دم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم 
 در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر استتا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم 
 بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسودچون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم 
 بوسه بر درج عقیق تو حلال است مراکه به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم 
 صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفتآه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم 
 رتبت دانش حافظ به فلک برشده بودکرد غمخواری شمشاد بلندت پستم