حافظ (غزلیات)/دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد)
'


۱۵۱ دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی‌ارزدبمی بفروش دلق ما کزین بهتر نمی‌ارزد ۱۹۸
 بکوی می‌فروشانش بجامی بر نمیگیرندزهی سجّادهٔ تقوی که یک ساغر نمی‌ارزد 
 رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتابچه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد 
 شکوه تاج سُلطانی که بیم جان در او درجستکلاهی دلکش است امّا بترک سر نمی‌ارزد 
 چه آسان مینمود اوّل غم دریا ببوی سودغلط کردم که این طوفان بصد گوهر نمی‌ارزد 
 ترا آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانیکه شادیّ جهانگیری غم لشکر نمی‌ارزد 
  چو حافظ در قناعت کوش و از دنییّ دون بگذر  
  که یک جو منّت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد