دیوان حافظ/دست از طلب ندارم تا کام من برآید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(دست از طلب ندارم تا کام من برآید)
'


۲۳۳ دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا تن رسد بجانان یا جان ز تن بر آید ۱۹
 بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگرکز آتش درونم دود از کفن برآید 
 بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیرانبگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید 
 جان بر لبست و حسرت در دل که از لبانشنگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید 
 از حسرت دهانش آمد بتنگ جانمخود کام تنگدستان کی زان دهن برآید 
  گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان  
  هر جا که نام حافظ در انجمن برآید