حافظ (غزلیات)/دست از طلب ندارم تا کام من برآید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(دست از طلب ندارم تا کام من برآید)
'


دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید{{{2}}}


بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید{{{2}}}


بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید{{{2}}}


جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید{{{2}}}


از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید{{{2}}}


گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان هر جا که نام حافظ در انجمن برآید{{{2}}}