حافظ (غزلیات)/دست از طلب ندارم تا کام من برآید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(دست از طلب ندارم تا کام من برآید)
'


 دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید 
 بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگرکز آتش درونم دود از کفن برآید 
 بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیرانبگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید 
 جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانشنگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید 
 از حسرت دهانش آمد به تنگ جانمخود کام تنگدستان کی زان دهن برآید 
 گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازانهر جا که نام حافظ در انجمن برآید