حافظ (غزلیات)/در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند)
'


در نظربازیِ ما بی‌خبران حیران‌اند من چُنین‌ام که نمودم؛ دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه‌ی پرگارِ وجودند؛ ولی عشق دانَد که در این دایره سرگردان‌اند
جلوه‌گاهِ رُخِ او دیده‌ی من تنها نیست ماه و خورشید هم این آینه می‌گردانند
عهدِ ما با لبِ شیرین‌دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندان‌اند
مُفلسان‌ایم و هوای مِی و مُطرب داریم آه اگر خرقه‌ی پشمین به‌گرو نستانند!
وصلِ خورشید به شب‌پرّه‌ی اَعمی نرسد که در آن آینه، صاحب‌نظران حیران‌اند
لافِ عشق و گِلِه از یار؟! ــ زهی لافِ دروغ! عشق‌بازانِ چُنین مستحقِ هجرا‌ن‌اند!
مگرم چشمِ سیاهِ تو بیاموزد کار ور نه مستوری و مستی همه‌کس نتوانند
گر به نِزهتگهِ ارواح بَرَد بوی تو باد عقل و جان، گوهرِ هستی، به‌نثار افشانند
زاهد ار رندیِ حافظ نکند فهم، چه شد؟! دیو بُگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه‌ی ما مُغ‌بچِگان بعد از این خرقه‌ی صوفی به‌گرو نستانند