حافظ (غزلیات)/در خرابات مغان گر گذر افتد بازم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(در خرابات مغان گر گذر افتد بازم)
'


 در خرابات مغان گر گذر افتد بازمحاصل خرقه و سجاده روان دربازم 
 حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنمخازن میکده فردا نکند در بازم 
 ور چو پروانه دهد دست فراغ بالیجز بدان عارض شمعی نبود پروازم 
 صحبت حور نخواهم که بود عین قصوربا خیال تو اگر با دگری پردازم 
 سر سودای تو در سینه بماندی پنهانچشم تردامن اگر فاش نگردی رازم 
 مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتمبه هوایی که مگر صید کند شهبازم 
 همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلماز لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم 
 ماجرای دل خون گشته نگویم با کسزان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم 
 گر به هر موی سری بر تن حافظ باشدهمچو زلفت همه را در قدمت اندازم