حافظ (غزلیات)/درآ که در دل خسته توان درآید باز

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(درآ که در دل خسته توان درآید باز)
'


درآ که در دلِ خسته توان درآید بازبیا که در تنِ مُرده روان درآید باز بیا که فرقتِ تو چشمِ من چُنان دربستکه فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفتز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زداید باز به‌پیشِ آینه‌ی دل هر آن‌چه می‌دارمبه‌جز خیالِ جمالت نمی‌نماید باز بدان مثل که شب آبستن است روز از توستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظبه‌بوی گلبنِ وصلِ تو می‌سراید باز