دیوان حافظ/دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس)
'


۲۷۱ دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسکه چنان زو شده‌ام بیسر و سامان که مپرس ۲۶۸
 کس بامّید وفا ترک دل و دین مکنادکه چنانم من ازین کرده پشیمان که مپرس 
 بیکی جرعه که آزار کسش در پی نیستزحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس 
 زاهد از ما بسلامت بگذر کاین می لعلدل و دین میبرد از دست بدانسان که مپرس 
 گفت‌وگوهاست درین راه که جان بگدازدهر کسی عربده‌ٔ این که مبین آن که مپرس 
 پارسائیّ و سلامت هوسم بود ولیشیوهٔ میکند آن نرگس فتّان که مپرس 
 گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسمگفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس 
  گفتمش زلف بخون که شکستی گفتا  
  حافظ این قصّه دراز است بقرآن که مپرس