حافظ (غزلیات)/خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود)
'


خوشا دلی که مدام از پی نظر نرودبه هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود طمع در آن لب شیرین نکردنم اولیولی چگونه مگس از پی شکر نرود سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشویکه نقش خال توام هرگز از نظر نرود ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدارچرا که بی سر زلف توام به سر نرود دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجاییکه هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود مکن به چشم حقارت نگاه در من مستکه آبروی شریعت بدین قدر نرود من گدا هوس سروقامتی دارمکه دست در کمرش جز به سیم و زر نرود تو کز مکارم اخلاق عالمی دگریوفای عهد من از خاطرت به درنرود سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینمچگونه چون قلمم دود دل به سر نرود به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفیدچو باشه در پی هر صید مختصر نرود بیار باده و اول به دست حافظ دهبه شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود