حافظ (غزلیات)/خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست)
'


خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بستگشاد کار من اندر کرشمهای تو بست
  چمن را بخاک راه نشاندزمانه تا قصب نرگس[۱] قبای تو بست
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشودنسیم گُل چو دل اندر پی هوای تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کردولی چه سود که سر رشته در رضای تو بست
چو نافه بر دل مسکین من گره مفکنکه عهد با سر زلف گره گشای تو بست
تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصالخطا نگر که دل امّید در وفای تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
بخنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

  1. چنین است در خ و ق، ولی غالب نسخ: زرکش