حافظ (غزلیات)/حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند)
'


حسبِ‌حالی ننوشتی و شد ایامی چندمحرمی کو؟ ــ که فرستم به تو پیغامی چند ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسیدهم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقابفرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند قندِ آمیخته با گل نه علاج دلِ ماستبوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند زاهد از کوچه‌ی رندان به سلامت بگذرتا خرابت نکند صحبتِ بدنامی چند عیب می جمله چو گفتی، هنرش نیز بگونفی حکمت مکن از بهر دلِ عامی چند ای گدایان خرابات، خدا یار شماست!چشمِ اِنعام مدارید ز اَنعامی چند پیر میخانه چه خوش گفت به دردی‌کش خویشکه: «مگو حال دل سوخته با خامی چند» حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوختکامگارا، نظری کن سوی ناکامی چند