دیوان حافظ/حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
تصحیح: محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی
۳۴۲ حجاب چهرهٔ جان میشود غبار تنمخوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم ۳۲۸
 چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیستروم بگلشن رضوان که مرغ آن چمنم 
 عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم[۱]دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم 
 چگونه طوف کنم در فضای عالم قدسکه در سراچهٔ ترکیب تخته بند تنم 
 اگر ز خون دلم بوی مشک می‌آیدعجب مدار که هم درد نافهٔ ختنم 
 طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمعکه سوزهاست نهانی درون پیرهنم 
  بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار  
  که با وجود تو کس نشنود ز من که منم  


  1. بعضی نسخ: کجا بودم.