حافظ (غزلیات)/حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم)
'


حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینمکه کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می‌گیرم و از اهل ریا دور شومیعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیمتا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سروگر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاحشرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهاتمرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهراین متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبرکه اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسندکه مکدر شود آیینه مهرآیینم