حافظ (غزلیات)/تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم)
'


تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرمتبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توستبنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشمکه یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک اللهکه روز بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم
غلام مردم چشمم که با سیاه دلیهزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه می‌کند لیکنکس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون بادز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم