حافظ (غزلیات)/برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست)
'


برو بکار خود ای واعظ این چه فریادستمرا فتاد دل از ره ترا چه افتادست
میان او که خدا آفریده‌است از هیچدقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست
بکام تا نرساند مرا لبش چون ناینصیحت همه عالم بگوش من باد است
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیستاسیر عشق تو از هر دو عالم  
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولیاساس هستی من زان خراب آبادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یارترا نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کزین فسانه و افسون مرا بسی یادست