حافظ (غزلیات)/برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز)
'


برنیامد از تمنّای لبت کامم هنوزبر امید جامِ لعلت، دُردی‌آشامم هنوز روز اول رفت دینم در سر زُلفین توتا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز ساقیا! یک جرعه ده زان آب آتش‌گون؛ که مندر میانِ پختگانِ عشقِ او خامم هنوز از خطا گفتم شبی زلف تو را مُشکِ ختنمی‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتابمی‌رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به‌سهواهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز در ازل داده‌ست ما را ساقیِ لعلِ لبتجرعه‌ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز ای که گفتی جان بده تا باشدت آرامِ جان!جان به غم‌هایش سپردم؛ نیست آرامم هنوز در قلم آورد حافظ قصه‌ی لعل لبشآب حیوان می‌رود هر دم ز اقلامم هنوز