حافظ (غزلیات)/ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی)
'


 ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختیلطف کردی سایه‌ای بر آفتاب انداختی 
 تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضتحالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی 
 گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باشجام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی 
 هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باختزان میان پروانه را در اضطراب انداختی 
 گنج عشق خود نهادی در دل ویران ماسایه دولت بر این کنج خراب انداختی 
 زینهار از آب آن عارض که شیران را از آنتشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی 
 خواب بیداران ببستی وان گه از نقش خیالتهمتی بر شب روان خیل خواب انداختی 
 پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاهو از حیا حور و پری را در حجاب انداختی 
 باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جمشاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی 
 از فریب نرگس مخمور و لعل می پرستحافظ خلوت نشین را در شراب انداختی 
 و از برای صید دل در گردنم زنجیر زلفچون کمند خسرو مالک رقاب انداختی 
 داور دارا شکوه‌ای آن که تاج آفتاباز سر تعظیم بر خاک جناب انداختی 
 نصره الدین شاه یحیی آن که خصم ملک رااز دم شمشیر چون آتش در آب انداختی