حافظ (غزلیات)/ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت)
'


ای شاهد قدسی که کشد بند نقابتو ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوزکاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
درویش نمیپرسی و ترسم که نباشداندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشّاق زد آن چشم خماریپیداست از این شیوه که مستست شرابت
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفتتا باز چه اندیشه کند رای صوابت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدیپیداست نگارا که بلند است جنابت
دور است سر آب از این بادیه هشدارتا غول بیابان نفریبد بسرابت
تا در ره پیری بچه آیین روی ایدلباری بغلط صرف شد ایّام شبابت
ای قصر دلفروز که منزلگه انسییا رب مکناد آفت ایّام خرابت
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت