حافظ (غزلیات)/ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی)
'


ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآییهر جا که روی زود پشیمان به درآیی
هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوشآدم صفت از روضه رضوان به درآیی
شاید که به آبی فلکت دست نگیردگر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی
جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبحباشد که چو خورشید درخشان به درآیی
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همتکز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمدوقت است که همچون مه تابان به درآیی
بر رهگذرت بسته‌ام از دیده دو صد جویتا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی
حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه روبازآید و از کلبه احزان به درآیی