حافظ (غزلیات)/ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی)
'


 ای دل! به کوی عشق گذاری نمی‌کنیاسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی 
 چوگانِ حکم در کف و گویی نمی‌زنیبازِ ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی 
 این خون که موج می‌زند اندر جگر تو رادر کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی 
 مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبابر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی 
 ترسم کز این چمن نبری آستین گلکز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی 
 در آستین جان تو صد نافه مدرج استوآن را فدای طره یاری نمی‌کنی 
 ساغر لطیف و دلکش و مِی افکنی به خاکو اندیشه از بلای خماری نمی‌کنی 
 حافظ برو که بندگی پادشاه وقتگر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی