حافظ (رباعیات)/جز نقش تو در نظر نیامد ما را

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (رباعیات)  از حافظ
(جز نقش تو در نظر نیامد ما را)
'


 جز نقش تو در نظر نیامد ما راجز کوی تو رهگذر نیامد ما را 
 خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدتحقا که به چشم در نیامد ما را 
 بر گیر شراب طرب‌انگیز و بیاپنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا 
 مشنو سخن خصم که بنشین و مروبشنو ز من این نکته که برخیز و بیا 
 گفتم که لبت، گفت لبم آب حیاتگفتم دهنت، گفت زهی حب نبات 
 گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتاشادی همه لطیفه گویان صلوات 
 ماهی که قدش به سرو می‌ماند راستآیینه به دست و روی خود می‌آراست 
 دستارچه‌ای پیشکشش کردم گفتوصلم طلبی زهی خیالی که توراست 
 من باکمر تو در میان کردم دستپنداشتمش که در میان چیزی هست 
 پیداست از آن میان چو بربست کمرتا من ز کمر چه طرف خواهم بربست 
 تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ستتا بنده‌ی تو شده‌ست تابنده شده‌ست 
 زان روی که از شعاع نور رخ توخورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست 
 هر روز دلم به زیر باری دگر استدر دیده‌ی من ز هجر خاری دگر است 
 من جهد همی‌کنم قضا می‌گویدبیرون ز کفایت تو کاری دگراست 
 ماهم که رخش روشنی خور بگرفتگرد خط او چشمه‌ی کوثر بگرفت 
 دلها همه در چاه زنخدان انداختوآنگه سر چاه را به عنبر بگرفت 
 امشب ز غمت میان خون خواهم خفتوز بستر عافیت برون خواهم خفت 
 باور نکنی خیال خود را بفرستتا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت 
 نی قصه‌ی آن شمع چگل بتوان گفتنی حال دل سوخته دل بتوان گفت 
 غم در دل تنگ من از آن است که نیستیک دوست که با او غم دل بتوان گفت 
 اول به وفا می وصالم دردادچون مست شدم جام جفا را سرداد 
 پر آب دو دیده و پر از آتش دلخاک ره او شدم به بادم برداد 
 نی دولت دنیا به ستم می‌ارزدنی لذت مستی‌اش الم می‌ارزد 
 نه هفت هزار ساله شادی جهاناین محنت هفت روزه غم می‌ارزد 
 هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شدهر پاکروی که بود تردامن شد 
 گویند شب آبستن و این است عجبکاو مرد ندید از چه آبستن شد 
 چون غنچه‌ی گل قرابه‌پرداز شودنرگس به هوای می قدح ساز شود 
 فارغ دل آن کسی که مانند حبابهم در سر میخانه سرانداز شود 
 با می به کنار جوی می‌باید بودوز غصه کناره‌جوی می‌باید بود 
 این مدت عمر ما چو گل ده روز استخندان لب و تازه‌روی می‌باید بود 
 این گل ز بر همنفسی می‌آیدشادی به دلم از او بسی می‌آید 
 پیوسته از آن روی کنم همدمی‌اشکز رنگ وی‌ام بوی کسی می‌آید 
 از چرخ به هر گونه همی‌دار امیدوز گردش روزگار می‌لرز چو بید 
 گفتی که پس از سیاه رنگی نبودپس موی سیاه من چرا گشت سفید 
 ایام شباب است شراب اولیتربا سبز خطان باده‌ی ناب اولیتر 
 عالم همه سر به سر رباطیست خرابدر جای خراب هم خراب اولیتر 
 خوبان جهان صید توان کرد به زرخوش خوش بر از ایشان بتوان خورد به زر 
 نرگس که کله دار جهان است ببینکاو نیز چگونه سر درآورد به زر 
 سیلاب گرفت گرد ویرانه‌ی عمروآغاز پری نهاد پیمانه‌ی عمر 
 بیدار شو ای خواجه که خوش خوش بکشدحمال زمانه رخت از خانه‌ی عمر 
 عشق رخ یار بر من زار مگیربر خسته دلان رند خمار مگیر 
 صوفی چو تو رسم رهروان می‌دانیبر مردم رند نکته بسیار مگیر 
 در سنبلش آویختم از روی نیازگفتم من سودازده را کار بساز 
 گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذاردر عیش خوش‌آویز نه در عمر دراز 
 مردی ز کننده‌ی در خیبر پرساسرار کرم ز خواجه‌ی قنبر پرس 
 گر طالب فیض حق به صدقی حافظسر چشمه‌ی آن ز ساقی کوثر پرس 
 چشم تو که سحر بابل است استادشیا رب که فسونها برواد از یادش 
 آن گوش که حلقه کرد در گوش جمالآویزه‌ی در ز نظم حافظ بادش 
 ای دوست دل از جفای دشمن درکشبا روی نکو شراب روشن درکش 
 با اهل هنر گوی گریبان بگشایوز نااهلان تمام دامن درکش 
 ماهی که نظیر خود ندارد به جمالچون جامه ز تن برکشد آن مشکین خال 
 در سینه دلش ز نازکی بتوان دیدماننده‌ی سنگ خاره در آب زلال 
 در باغ چو شد باد صبا دایه‌ی گلبربست مشاطه‌وار پیرایه‌ی گل 
 از سایه به خورشید اگرت هست امانخورشید رخی طلب کن و سایه‌ی گل 
 لب باز مگیر یک زمان از لب جامتا بستانی کام جهان از لب جام 
 در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم استاین از لب یار خواه و آن از لب جام 
 در آرزوی بوس و کنارت مردموز حسرت لعل آبدارت مردم 
 قصه نکنم دراز کوتاه کنمبازآ بازآ کز انتظارت مردم 
 عمری ز پی مراد ضایع دارموز دور فلک چیست که نافع دارم 
 با هر که بگفتم که تو را دوست شدمشد دشمن من وه که چه طالع دارم 
 من حاصل عمر خود ندارم جز غمدر عشق ز نیک و بد ندارم جز غم 
 یک همدم باوفا ندیدم جز دردیک مونس نامزد ندارم جز غم 
 چون باده ز غم چه بایدت جوشیدنبا لشگر غم چه بایدت کوشیدن 
 سبز است لبت ساغر از او دور مدارمی بر لب سبزه خوش بود نوشیدن 
 ای شرمزده غنچه‌ی مستور از توحیران و خجل نرگس مخمور از تو 
 گل با تو برابری کجا یارد کردکاو نور ز مه دارد و مه نور از تو 
 چشمت که فسون و رنگ می‌بازد از اوافسوس که تیر جنگ می‌بارد از او 
 بس زود ملول گشتی از همنفسانآه از دل تو که سنگ می‌بارد از او 
 ای باد حدیث من نهانش می‌گوسر دل من به صد زبانش می‌گو 
 می‌گو نه بدانسان که ملالش گیردمی‌گو سخنی و در میانش می‌گو 
 ای سایه‌ی سنبلت سمن پروردهیاقوت لبت در عدن پرورده 
 همچون لب خود مدام جان می‌پرورزان راح که روحیست به تن پرورده 
 گفتی که تو را شوم مدار اندیشهدل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه 
 کو صبر و چه دل، کنچه دلش می‌خوانندیک قطره‌ی خون است و هزار اندیشه 
 آن جام طرب شکار بر دستم نهوان ساغر چون نگار بر دستم نه 
 آن می‌که چو زنجیر بپیچد بر خوددیوانه شدم بیار بر دستم نه 
 با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نیکنجی و فراغتی و یک شیشه‌ی می 
 چون گرم شود ز باده ما را رگ و پیمنت نبریم یک جو از حاتم طی 
 قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشایما را نگذارد که درآییم ز پای 
 تا کی بود این گرگ ربایی، بنمایسرپنجه‌ی دشمن افکن ای شیر خدای 
 ای کاش که بخت سازگاری کردیبا جور زمانه یار یاری کردی 
 از دست جوانی‌ام چو بربود عنانپیری چو رکاب پایداری کردی 
 گر همچو من افتاده‌ی این دام شویای بس که خراب باده و جام شوی 
 ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیمبا ما منشین اگر نه بدنام شوی