تذکرة الاولياء/ذکر يوسف بن الحسين

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه ذکر يوسف بن الحسين قدس الله روح العزيز  از عطار نیشابوری ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزيز
تذکرة الاولياء


آن معتکف حضرت دايم ، آن حجت ولايت ولايخافون لومة لايم ، آن آفتاب نهانی ، آن در ظلمت آب زندگانی ، آن شاه باز کونين ، قطب وقت :يوسف بن الحسين رحمةالله عليه ؛ از جمله مشايخ بود ، و از مقدمان اولياء عالم بود ، و به انواع علوم ظاهر و باطن ، و زبانی داشت در بيان معارف و اسرار ، و پير ری بود و به انواع علوم ظاهر و باطن ، و زبانی داشت در بيان معارف و اسرار و پير ری بود ، و بسيار مشايخ و شيوخ را ديده بود ، و باابو تراب صحبت داشته و از رفيقان ابوسعيد خراز بود ، و مريد ذوالنون مصری بود ، و عمری دراز يافته بود و پيوسته در کار جدی تمام کرده است . و در ادب آيتی بوده است ، و او خود اديب بود و رياضاتی و کراماتی داشت ، و در ملامت قدمی محکم داشت ، و همتی بلند . و ابتدای حال او آن بود که در عرب با جمعی به قبيله ای برسيد . دختر امير عرب چون او را بديد فتنه او شد ، که عظيم صاحب جمال بود - ناگاه فرصت جست و خود را پيش او انداخت. او بلرزيد و او را بگذاشت و به قبيله دورتر رفت و آن شب بخفت . سر برزانو نهاده بود ، در خواب شد . موضعی که مثل آن نديده بود بديد ، و جمعی سبزپوشان . و يکی بر تخت نشسته پادشاه وار ، يوسف را آرزو کرد بداند ايشان که اند . خود را به نزديک ايشان افکند . ايشان او را راه دادند و تعظيم کردند . پس گفت : شما کيانيد ؟ گفتند : فرشتگانيم و اين که بر تخت نشسته است يوسف ، پيغامبر عليه السلام ، به زيارت يوسف بن الحسين آمده است . گفت : مرا گريه آمد . گفتم : من که باشم که پيغامبر خدای به زيارت من آيد . در اين انديشه بودم که يوسف عليه السلام از تخت فرود آمد و مرا در کنار گرفت و برتخت نشاند . گفتم : يا نبی الله ! من که باشم که با من اين لطف کنی ؟ گفت : در آن ساعت که آن دختر با غايت جمال خود را در پيش تو افگند و تو خود را به حق تعالی سپردی و پناه بدوجستی حق تعالی تو را بر من و ملايکه عرضه کرد و جلوه فرمود و گفت : «بنگر ای يوسف ! تو آن يوسفی که قصد کردی به زليخا تا دفع کنی او را و آن يوسف است که قصد نکرد به دختر شاه عرب و بگريخت .» مرا با اين فريشتگان به زيارت تو فرستاد و بشارت داد که تو از گزيدگان حقی . پس گفت : در هر عهدی نشانه ای باشد ، و در اين عهد نشانه ذوالنون مصری است ، و نام اعظم او را دادند . پيش او رو . يوسف چون بيدار شد جمله نهادش درد گرفت و شوق بر او غالب شد و روی به مصر نهد و در آرزوی نام بزرگ خدای تعالی می بود . چون به مسجد ذوالنون رسيد سلام کرد و بنشست . ذوالنون جواب سلام داد . يوسف يکسال در گوشه مسجدی بنشست که زهره نداشت که از ذوالنون چيزی پرسد و بعد از يک سال ذوالنون گفت : اين جوانمرد از کجاست ؟ گفت : از ری . يک سال ديگر هيچ نگفت و يوسف هم در آن گوشه مقيم شد . چون يک سال ديگر بگذشت ذوالنون گفت : اين جوان به چه کار آمده است ؟ گفت : به زيارت شما . يک سال ديگر هيچ نگفت . پس از آن گفت : هيچ حاجتی هست ؟ گفت : بدان آمده ام که تا اسم اعظم به من آموزی . يک سال ديگر هيچ نگفت . بعد از آن کاسه چوبين سرپوشيده بدو داد و گفت : از رود نيل بگذر ، در فلان جايگاه پيری است . اين کاسه بدو ده و هرچه با تو گويد ياد گير . يوسف کاسه برداشت و روان شد چون پاره ای راه برفت وسوسه ای در وی پيدا شد که در اين کاسه چه باشد که می جبند . سر کاشه بگشاد . موشی برون جست و برفت . يوسف متحير شد . گفت : اکنون کجا روم ؟ پيش اين شيخ روم يا پيش ذوالنون . عاقبت پيش آن شيخ رفت با کاسه تهی . شيخ چون او را بديد تبسمی بکرد و گفت : نام بزرگ خدای از او درخواسته ای ؟ گفت : آری .

گفت : ذالنون بی صبری تو می ديد ، موشی به تو داد - سبحان الله - موشی گوش نمی توان داشت . نام اعظم چون نگاه داری ؟ 

يوسف خجل شد و به مسجد ذوالنون بازآمد . ذوالنون گفت : دوش هفت بار از حق اجازت خواستم تا نام اعظم به تو آموزم . دستوری نداد . يعنی هنوز وقت نيست . پس حق تعالی فرمود که او را به موشی بيازمای . چون بيازمودم چنان بود . اکنون به شهر خود بازرو تا وقت آيد . يوسف گفت : مرا وصيتی کن .

گفت : تو را سه وصيت می کنم . يکی بزرگ ؛ و يکی ميانه ؛ و يکی خرد . وصيت بزرگ آن است که هرچه خوانده ای فراموش کنی ، و هرچه نبشته ای بشويی تا حجاب برخيزد . 

يوسف گفت : اين نتوانم . پس گفت : ميانه آن است که مرا فراموش کنی و نام من با کسی نگويی که پير من چنين گفته است و شيخ من چنان فرموده است -که اين همه خويشتن ستايی است .

گفت : اين هم نتوانم کردن . 

پس گفت : وصيت خرد آن است که خلق را نصيحت کنی و به خدای خوانی .

گفت : اين توانم ، ان شاء الله . 
گفت : اما به شرطی نصيحت کنی که خلق را در ميان نبينی. 
گفت : چنان کنم . 

پس به ری آمد - و او بزر زاده ری بود - اهل شهر استقبال کردند . چون مجلس آغاز کرد سخن حقايق بيان کرد . اهل ظاهر به خصمی برخاستند که در آن وقت به جز علم صورت علمی ديگر نبود و او نيز در ملامت رفتی ، تا چنان شد که کس به مجلس او نيامدی . روزی درآمدکه مجلس بگويد . کسی را نديد . خواست که بازگردد . پيرزنی آواز داد : نه ! با ذوالنون عهد کرده بودی که خلق را درميان نبينی در نصيحت گفتن و از برای خدای گويی . چون اين بشنيد متحير شد و سخن آغاز کرد . اگر کسی بودی و اگر نه پنجاه سال بدين حال بگذرانيد و ابراهيم خواص مريد او شد و حال او قوی گشت . ابراهيم از برکت صحبت او به جايی رسيد که باديه را بی زاد و راحله قطع می کرد . تا ابراهيم گفت : شبی ندايی شنيدم که :«برو و يوسف حسين را بگوی که تو از راندگانی .» ابراهيم گفت : مرا اين سخن چنان سخت آمد که اگر کوهی بر سر من زدندی آسانتر از آن بودی که اين سخن با وی گويم . شب ديگر به تهديدتر از آن شنيدم که :«به او بکگوی که تو از راندگانی . » برخاستم و غسلی کردم و استغفار کردم و متفکر بنشستم . تا شب سوم همان آواز شنيدم که :«با او بگوی که تو از راندگانی و اگر نگويی زخمی خوری - چنانکه برنخيزی .» برخاستم و به اندوهی تمام در مسجد شدم . او را ديدم در محراب نشسته . چون مرا بديد گفت : هيچ بيت ياد داری؟ گفتم : دارم . بيتی تازی ياد داشتم ، بگفتم . او را وقت خوش شد . برخاست وديری برپای بود و آب از چشمش روان شد ، چناکه با خون آميخته بود . پس روی به من کرد و گفت : از بامداد تا اکنون پيش من قرآن می خواندند ، يک قطره آب از چشم من نيامد . بدين يک بيت که گفتی چنين حالتی ظاهر شد - طوفان از چشم من روان شد - مردمان راست می گويند ، که او زنديق است و از حضرت خطاب راست می آيد که او از راندگان است . کسی از بيتی از چنين شود و از قرآن برجای بماند رانده بود . ابراهيم گفت : من متحير شدم در کار او و اعتقاد من سستی گرفت . ترسيدم و برخاستم و روی در باديه نهادم . اتفاقا با خضر افتادم . فرمود : يوسف حسين زخم خورده حق است ولکن جای او اعلی عليين است - که در راه حق چندان قدم بايد زد که اگر دست رد به پيشانی تو بازنهند هنوز اعلی عليين جای تو باشد - که هرکه در اين راه از پادشاهی بيفتد از وزارت نيفتد . نقل است که عبدالواحد زيد مردی شطار بود . مادر و پدرش پيوسته از وی در زحمت بودندی - که به غايت ناخلف بود - روزی به مجلس يوسف حسين بگذشت او اين کلمه می گفت : دعاهم بلطفه کانه محتاج اليهم . حق تعالی بنده عاصی را می خواند به لطف خويش . چنانکه کسی را به کسی حاجت بود . عبدالواحد جامه بينداخت و نعره ای بزد و به گورستان رفت . سه شبانروز بماند . اول شب يوسف بن الحسين او را به خواب ديد که خطابی شنيدی ادرک الشاب التايب . آن جوان تايب را درياب . يوسف می گرديد تا در آن گورستان به وی رسيد سر وی بر کنار نهاد . او چشم باز کرد و گفت : سه شبانه روز است تا تو را فرستاده اند اکنون می آيی ؟ اين بگفت و جان بداد . نقل است که در نشابور بازرگانی کنيزکی ترک داشت - به هزار دينار خريد - و غريمی داشت در شهری ديگری . خواست که شتابان برود و مال خود از وی بستاند . در نشابور بر کس اعتماد نداشت که کنيزک را به وی سپارد . پيش بوعثمان حيری آمد و حال بازنمود . بوعثمان نمی پذيرفت . بازرگان شفاعت بسيار کرد و گفت : در حرم خود او را راه ده که هرچه زودتر بازآيم . القصه ، قبول کرد . آن بازرگان برفت . بوعثمان را بی اختيار نظر بر آن کنيزک افتاد و عاشق او شد . چنانکه بی طاقت گشت - ندانست که چه کند . برخاست و پيش شيخ خود ابوحفص حداد رفت . ابوحفص او را گفت : تو را به ری می بايد شد ، پيش يوسف بن الحسين . بوعثمان در حال عزم عراق کرد . چون به ری رسيد مقام يوسف حسين پرسيد . گفتند : آن زنديق مباحی را چه کنی ؟ تو اهل صلاح می نمايی . تو را صحبت او زيان دارد . از اين نوع چندی گفتند . بوعثمان از آمدن پشيمان شد . بازگشت . چون به نشابور آمد بوحفص گفت : يوسف حسين را ديدی؟ گفت : نه . گفت : چرا. حال بازگفت که شنيدم : او مردی چنين و چنان است . نرفتم و بازآمدم . بوحفص گفت :بازگرد و او را ببين . بوعثمان بازگشت و به ری آمد و خانه او پرسيد . صد چندان ديگر بگفتند . او گفت : مرا مهمی است پيش او تا نشان دادند . چون به درخانه او رسيد پيری ديد نشسته ، پسری امرد در پيش او . صاحب جمال و صراحی و پياله ای پيش او نهاده ، و نور از روی او می ريخت ، در آمد و سلام کرد و بنشست . شيخ يوسف در سخن آمد و چندان کلمات عالی بگفت که بوعثمان متحير شد . پس گفت : ای خواجه ! از برای خدای با چنين کلماتی و چنين مشاهده ای اين چه حال است که تو داری ؟ خمر و امرد . يوسف گفت : اين امرد پسر من است و کم کس داند که او پسر من است ، و قرآنش می آموزم . و در اين گلخن صراحی افتاده ، برداشتم و پاک بشستم و پر آب کردم که هر که آب خواهد بازخورد ، که کوزه نداشتيم . و عثمان گفت : از برای خدای چرا چنين می کنی تا مردمان می گويند ، آنچه می گويند ؟ يوسف گفت : از برای آن می کنم تا هيچ کس کنيزک ترک به معتمدی به خانه من نفرستد . بوعثمان چون اين بشنيد در پای شيخ افتاد و دانست که اين مرد درجه بلند دارد . نقل است که در چشم يوسف بن الحسين سرخی بود ظاهر ، و فتوری از غايت بی خوابی . از ابراهيم خواص پرسيدند :عبادت او چگونه است ؟

گفت : چون از نماز خفتن فارغ شودتا روز برپای باشد . نه رکوع کند و نه سجود . 

پس از يوسف پرسيدند :تا روز ايستادن چه عبادت باشد ؟ گفت : نماز فريضه به آسانی می گزارم اما می خواهم که نماز شب گزارم . همنين اطستاده باشم ، امکان آن نبود که تکبير توانم کرد ، از عظمت او ، ناگاه چيزی به من درآيد و مرا همچنان می دارد تا وقت صبح .چون صبح برآيد فريضه گزارم . نقل است که وقتی به جنيد نامه ای نوشت که خدای تو را طعم نفس تو مچشاناد که اگر اين طعم بچشاند ، پس از اين هيچ نبينی . و گفت : هر امتی را صفوت است که ايشان را وديعت خدای اند که را از خلق خويش پنهان می دارد . اگر ايشان در اين امت هستند صوفيان اند . و گفت : آفت صوفيان در صحبت کودکان است و در معاشرت اضداد و در رفيقی زنان . و گفت : قومی اند که دانند که خدای ايشان را می بيند . پس ايشان شرم دارند از نظر حق که از مهابت چيزی کنند ، جز از آن وی ، و هرکه به حقيقت ذکر خدای ياد کند ذکر غير فراموش کند در ياد کرد او ؛ و هرکه فرموش کند ذکر اشياء در ذکر حق همه چيز بدو نگاه دارند از بهر آنکه خدای او را عوض بود از همه چيز . و گفت : اشارت خلق بر قدر يافت خلق است و يافت خلق بر قدر شناخت خلق است و شناخت خلق بر قد رمحبت خلق است وهيچ حال نيست به نزديک خدای تعالی دوست تر از محبت بنده خدای را . و پرسيدند : از محبت . گفت : هرکه خدای را دوست تر دارد خواری وذل او سخت تر بود و شفقت او و نصيحت او خلق خدای را بيشتر بود . و گفت : علامت شناخت انس آن است که دور باشد از هرچه قاطع او آيد از ذکر دوست . و گفت : علامت صادق دو چيز است . تنهايی دوست دارد و نهان داشتن طاعت . و گفت : توحيد خاص آن است که در سر و دل در توحيد چنان پندارد که پيش حضرت او ايستاده است . تدبير او بر او می رود . در احکام و قدرت او ؛ در درياهای توحيد او ؛ و از خويشتن فانی شده و او را خبر نه . اکنون که هست همچنان است که پيش از اين بود ، در جريان حکم او . و گفت : هرکه در بحر تجريد افتاد هر روز تشنه تر بود و هرگز سيراب نگردد . زيرا که تشنگی حقيقت دارد و آن جز به حق ساکن نگردد . و گفت : عزيزترين چيزی در دنيا اخلاص است که هرچند جهد کنم تا ريا از دل خويش بيرون کنم به لونی ديگر از دل من برويد . و گفت : اگر خدای را بينم با جمله معاصی دوست تر از آن دارم که با ذره ای تصنع بينم . و گفت : از علامت زهد آن است که طلب مفقود نکند تا وقتی که موجود خود را مفقود نگرداند . و گفت : غايت آن است که بنده او باشی در همه چيزی . و گفت : هرکه بشناخت او را به فکر ، عبادت کرد او را به دل . و گفت : ذليلترين مردمان طماع است ، چنانکه شريفترين ايشان درويش صادق بود . و چون وفاتش نزديک آمد ، گفت :بارخدايا تو می دانی که نصيحت کردم خلق را قولا ؛ و نصيحت کردم نفس را فعلا و خيانت نفس من به نصيحت خلق خويش بخش. وبعد از وفات او را بخواب ديدند . گفتند : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : بيامرزيد . گفتند : به چه سبب؟ گفت : به برکت آنکه هرگز هزل را با جد نياميختم . رحمةالله عليه .